شقايق تنها

زيبايي زندگي آرام است مثل آرامش يك خواب بلند ، زندگي شيرين است مثل شيريني يك روز قشنگ، زندگي رويايي است مثل روياي ِيكي كودك ناز، زندگي زيبايي است مثل زيبايي يك غنچه ي باز ، زندگي تك تك اين ساعتهاست، زندگي چرخش اين عقربه هاست، زندگي راز دل مادر من زندگي پينه ي دست پدر است زندگي مثل زمان در گذر است.

+  

می خوام تو رو که باشی ، جون بدی تا نمیرم
عزیز هم ترانه ، تو واژه ها اسیرم


می خوام تو رو که باشی ، تو دم دم نفس هام
تو لحظه های دردم ، محکم بگیری دستام


می خوام تو رو که باشی حتی اگه نباشم
حتی اگه تو رویا ، خیال رفته باشم


می خوام تو رو که باشی ، گم بشی تو وجودم
حتی وقتی نبودی ، من عاشق تو بودم

از من بخواه که باشم ، کم نیارم تو دستات
پرپر بشم تو حس ناز لطیف چشمات


از من بخواه که باشم ، بودنی رنگ موندن
حست کنم تو رگ هام عین ترانه خوندن


از تو می خوام که باشی ، باشی و باشه یاور
تو لحظه هام بمونی تا دمدمای آخر


از تو می خوام که باشی تا که ترانه باشه
اگه یه روز بمیرم ، اگه یه روز بمیرم
اگه یه روز بمیرم ، رو شونه ی تو باشه

 

نویسنده : زهرا ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
تگ ها:


+ خسته

از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه می خواهم

پا بر سر دل نهاده می گویم
بگذاشتن از آن ستیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه آتشین خوشتر

پنداشت اگر شبی به سرمستی
در بستر عشق او سحر کردم
شب های دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کردم

دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را

آنکس که مرا نشاط و مستی داد
آنکس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تامل گفت :
«
او یک زن ساده لوح عادی بود »

می سوزم از این دو رویی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه ی جاودانه می خواهم

رو ، پیش زنی ببر غرورت را
کو عشق ترا به هیچ نشمارد
آن پیکر داغ و دردمندت را
با مهر به روی سینه نفشارد

عشقی که ترا نثار ره کردم
در سینه دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت

در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم

دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو در بدر نمی گردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم

در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وان آه نهان به لب نمی رانم

ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو ، مجو ، هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز

" فروغ فرخزاد"

نویسنده : زهرا ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸
تگ ها:


+ وداع

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

می برم ، تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ نگاه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد ، می رقصد اشک

آه ، بگذار که بگریزم من

از تو ، ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم ، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم ، خنده به لب ، خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

" فروغ فرخزاد"

نویسنده : زهرا ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸
تگ ها:


+ راز من

هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد ،  بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من

وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا

گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است

گاه می نالد به نزد دیگران
«
کو دگر آن دختر دیروز نیست »
«
آه ، آن خندان لب شاداب من»
«
این زن افسرده ی مرموز نیست »

گاه می کوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند

گاه میگوید که : ک. ، آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونکار تو ؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو

من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که : اینست آنچه هست
خود نمی دانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست

همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه ی آزار خویش

از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه ی زنجیر نیست

آه ، اینست آنچه می جستی به شوق
راز من ، راز نی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو

راز موجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه ، اینست آنچه رنجم می دهد
ورنه ، کی ترسم ز خشم و قهر تو

" فروغ فرخزاد"

 

نویسنده : زهرا ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸
تگ ها:


+ یک شب

یک شب ز ماورای سیاهی ها
چون اختری بسوی تو می آیم
بر بال بادهای جهان پیما
شادان به جستجوی تو می آیم

سرتا به پا حرارت و سرمستی
چون روزهای دلکش تابستان
پر می کنم برای تو دامان را
از لاله های وحشی کوهستان

یک شب ز حلقه که به در کوبم
در کنج سینه قلب تو می لرزد
چون در گشوده شد تن من بی تاب
در بازوان گرم تو می لغزد

دیگر در آن دقایق مستی بخش
در چشم من گریز نخواهی دید
چون کودکان نگاه خموشم را
با شرم در ستیز نخواهی دید

یکشب چو نام من به زبان آری
می خوانمت به عالم رویایی
بر موج های یاد تو می رقصم
چون دختران وحشی دریایی

یکشب لبان تشنه من با شوق
در آتش لبان تو می سوزد
چشمان من امید نگاهش را
بر گردش نگاه تو می دوزد

از  « زهره » آن الهه افسونگر
رسم و طریق عشق می آموزم
یکشب چو نوری از دل تاریکی
در کلبه ات شراره می افروزم

آه ای دو چشم خیره به ره مانده
آری منم که سوی تو می آیم
بر بال بادهای جهان پیما
شادان به جستجوی تو می آیم

" فروغ فرخزاد"

نویسنده : زهرا ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸
تگ ها:


+ از دوست داشتن

 

امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دو باره می سوزد
عطش جاودان آتش ها

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار زین دریچه باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم تو پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکو بم به موج دریاها

بسکه لبریزم از تو ، می خواهم
چون غباری زخود فرو ریزم
زیر پای تو سرنهم آرام
به سبک سایه ی تو آویزم

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

      فروغ فرخزاد

نویسنده : زهرا ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸
تگ ها:


+  

نویسنده : زهرا ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸
تگ ها:


+ دل

 

دیدی که رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم

 

دیدی که من با این دل

بی آرزو عاشق شدم

 

با آن همه آزادگی

بر زلف او عاشق شدم

عاشق شدم

 

ای وای اگر صیاد من

غافل شود از یاد من

قدرم نداند

 

فریاد اگر از کوی خود

وز رشته ی گیسوی خود

بازم رهاند

 

دیدی که رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم

 

در پیش بی دردان چرا

فریاد بی حاصل کنم

گر شکوه ای دارم ز دل

با یار صاحبدل کنم

 

وای ز دردی که درمان ندارد

فتادم به راهی که پایان ندارد

 

از گل شنیدم بوی او

مستانه رفتم سوی او

تا چون غبار کوی او

در کوی جان منزل کند

 

وای ز دردی که درمان ندارد

فتادم به راهی که پایان ندارد

 

دیدی که رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم

 

دیدی که در گرداب غم

از فتنه ی گردون رهی

افتادم و سرگشته چون

امواج دریا شد دلم

 

نویسنده : زهرا ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
تگ ها:


+ گر یادمان بود و باران گرفت نگاهی به احساس گلها کنیم

 

بگذار این راه راه من باشدو این جاده جاده ی من
بگذار غرق شوم در دستان سرد نمناک این ابر


بگذار تا بگریم بر تنهایی دستان بی رمق کویر
بگذارعاشق شوم بر باد سرد پاییزی


بگذار آرام گیرم در آغوش سیاه شب
بگذار نصیحت کنم گلبرگ های عاشق را


بگذار بگویم از باران از شب از ماه
بگذار ابر عاشق شود ، ببارد ، برسد به مشوق ،زمین


بگذار ابر ببارد بر گیسوان بید ، بی پروا و عاشق، تر کند لبان سرخ گل ها را
بگذار برگ هایی از جنس طلا برقصند در آغوش باد در بزم ابر


بگذار احساس کنم پاکی شبنم را بر گلبرگ
بگذار بخندم بر کودکی دنیا به بزرگی زمین


بگذار نگاهت در نگاهم غرق شود
بگذار شاید فردا زنده تر از امروز


بگذار زمین ناز کند ، باد فریاد کشد ، ابر در فراق بسوزد
بخار گرفته است دلم از سرمای این شب اما


چشمان تو همه چیز را از پس این پنجره ی
بخار گرفته از سپیدی غم می بیند


بگذار بفهمم این زجه از آن کیست که درون را پاره می کند
بگذار بفهمم ، بدانم جغد شوم بر سر شاخه ی خشکیده ی باغ


به کدامین گلبرگ خیره شده
بگذار بدانم ابر چرا عاشق ، برگ چرا بی روح


بگذار بدانم کجایی تا که هر روز به شوق دیدنت به کنار برکه
خیره در زیبایی چشمانت غرق نشوم.....

 

 

نویسنده : زهرا ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
تگ ها:


+  

هر جا که باشی میتونی صدای پای عشق رو بشنوی

باید بری رو موجش ، قد تاپ تاپ قلبت

اونوقت ، اگه بتونی تیکه های قلبها رو بهم بچسبونی میتونی  آخر عشق رو هم ببینی .

میدونم اگه به اندازه ی لحظه ای تو هر قلبی زندگی کنم میتونم عاشق ترین عاشق دنیا بشم

به فرشته ها بگو که درها رو باز کنن

فرشته هایی که تو قلبها زندگی میکنن

فرشته ی تو

فرشته ی او

فرشته های ساکن تمام قلبهای دنیا ......

من می خوام عاشق ترین عاشق دنیا بشم

عاشق همه ی مردم دنیا .........

 

 

نویسنده : زهرا ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
تگ ها:


+  

در کوران درد های خویش وانهفته غمها را به تو می اندیشم

که تو آخرین سیلاب شادی در تن تاریک شبهای منی

بی تو می اندیشم بی تو می خندم و بی تو مر گی را تجربه می کنم که مرا تا انتهای خود خواهد برد

و بی صدای خنده هایت خواهم شکست در خود

و غروب خواهد کرد خورشید قلبم در دریای بی مهری زمانه 

 

نویسنده : زهرا ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸
تگ ها:


+  

 

 

نویسنده : زهرا ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸
تگ ها:


+ آدمک آخر دنیاست بخنــــد

 

آدمک مرگ همین جاست بخنــد


دست خطــی که تو را عـاشق کرد

شوخی کاغــذی ماست بخنــد

آدمک خر نشــوی گریه کنی !

کل دنیا ســراب است بخنــد

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخنـد ....

 

نویسنده : زهرا ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸
تگ ها:


+ مرا دریاب



سراغم را نمی گیری ، چه شد افتادم از چشمت؟؟

منم فانوس لبخندت، غرورت ، گریه ات، خشمت !

اسیرم ، خسته ام ، سیرم

                           مرا دریاب می میرم ...!

 

 

 

نویسنده : زهرا ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸
تگ ها:


+ عاشقانه

ای دست
 ای مخمل نسیم
 ای بازگشته از سفر بیکرانگی :
- از سرزمین پاک گیاهان مهرزی -
 ایکاش
 گرده های محبت را
 در ذهن سبز گونه ی من ، بارور کنی .
 ایکاش ،
می گشودیم آرام
 ایکاش
جکله های تنم را
 آهنگ عاشقانه می دادی
 آنگاه
 آن عاشقانه را
 از بر می خواندی
 ایکاش
با من می ماندی
 روزی هزار بار
 من را به نام می خواندی
 ایکاش ...

"فرخ تمیمی "

نویسنده : زهرا ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸
تگ ها: